السيد جعفر مرتضى العاملي ( مترجم : محمد سپهرى )

256

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي )

او انجيل را به همين زبان مىنوشت . ورقه پيرمردى بزرگ و نابينا بود . خديجه به پسر عمويش گفت : عموزاده ؛ سخن برادرزاده‌ات را بشنو . ورقه به پيامبر ( ص ) گفت : چه مىبينى ؟ رسول خدا ( ص ) آنچه ديده بود ، گفت . ورقه به او گفت : اين همان ناموسى است كه خداوند به نزد موسى فرستاد . . . كاش آن هنگام كه قومت ترا بيرون مىكنند ، من زنده باشم . رسول خدا ( ص ) گفت : آيا آن‌ها مرا بيرون خواهند كرد ؟ ورقه گفت : آرى ، هيچ مردى همانند تو چيزى نياورد ، مگر او را راندند . اگر دورهء ترا درك كنم ، ترا يارى و حمايت خواهم كرد . . . چيزى نگذشت كه ورقه مرد و وحى قطع شد . « 1 » روايات متعارض و متناقض فراوان ديگرى هم در كتاب‌هاى آنان آمده است . به طور مثال چند نمونه را مىآوريم ؛ 1 . خديجه ، پيامبر ( ص ) را با ابو بكر به نزد ورقة بن نوفل فرستاد . پيامبر ( ص ) به ورقه گفت : صدايى از پشت سرش مىشنود كه مىگويد : يا محمّد ؛ يا محمّد ؛ و او نيز از ترس فرار مىكند . ورقه او را امر كرد كه بماند تا آنچه مىگويد ، بشنود . آن‌گاه به وى خبر دهد . محمّد چنين كرد . شنيد كه صدايى مىگويد : محمّد ؛ بگو : بسم اللّه الرحمن الرحيم تا به و لا الضّالين رسيد . سپس گفت : بگو : لا إله الّا اللّه . پيامبر ( ص ) به ورقه خبر داد . ورقه او را مژده داد كه او همان كسى است كه پسر مريم از آمدن او بشارت داده است . هنگامى كه ورقه مرد ، پيامبر ( ص ) گفت : من آن كشيش را در بهشت ديدم كه لباس حرير بر تن داشت ، زيرا به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد . « 2 » 2 . روايت ديگرى مىگويد : پس از آنكه خديجه داستان محمّد ( ص ) را به

--> ( 1 ) . صحيح بخارى ، 1 / 5 - 6 ؛ 9 / 38 ؛ صحيح مسلم ، 1 / 97 ؛ تاريخ الامم و الملوك ، 2 / 47 ؛ المصنّف ، 5 / 322 ؛ تاريخ الخميس ، 1 / 382 ؛ سيره دحلان ، 1 / 82 ؛ سيره حلبى ، 1 / 242 . ( 2 ) . الروض الانف ؛ سيره دحلان ، 1 / 83 ؛ سيره حلبى ، 1 / 250 ؛ سيره مغلطاى ، 15 .